تبلیغات
موسیقی دهه 50 و60 - افشین مقدم
تنها صداست كه می ماند و جذب ذره های زمان می شود . . .
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

 
 
افشین مقدم صدایش بود اما چهره ای نداشت. در این سال ها كه آهنگ هایش دست به دست می گشت و به گوش نسل بعد از او می رسید، هیچ كس نمی دانست كه این صدای گرم متعلق به چه چهره ای است.بعد كه «زمستون» از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار گرفت و پوستر آن كنار پوسترهای دیگر موسیقی روز جا خوش كرد، تصویر خواننده هم جان گرفت. افشین مقدم را دیدیم كه جلو كوه هایی پر از برف ایستاده، دست به كمر زده و به دوربین خیره شده است. با ساعتی كه عقربه اش روی ۴۵/۸ دقیقه ایستاده. چقدر جوان بود در آن سال ها، جوان ماند و جوان از دنیا رفت.

31 سال داشت كه تصادف رانندگی در جاده شمال جانش را گرفت و از او آلبوم «زمستون» و یك آلبوم نیمه تمام به جا گذاشت، در روزهایی كه آهنگ هایش در همه جا پخش می شد: زمستون تن عریون باغچه چون بیابون، درختا با پاهای برهنه زیر بارون...
افشین مقدم كه رفت فرصتی پیش آمد تا آهنگ هایی كه خواند به تاراج برده شود.

میراث او به مذاق خیلی ها خوش آمد و هر كس قطعه ای را برداشت و با صدای خود ضبط كرد و خیلی ها نفهمیدند این آهنگی كه می شنوند متعلق به افشین مقدم است نه صدای كذایی كه آن را دوباره اجرا می كند بدون اینكه نام صاحب اصلی اثر را یادآوری كند: تو آخرین طبیبی، كه لحظه های آخر به داد من رسیدی، تو نوری از خدایی كه پیغام خدا را، به گوش من رساندی، بر روح من دمیدی... شاید به خاطر همان صدای كذایی هم بود كه وزارت ارشاد به این آهنگ كه یكی از قطعات مجموعه «زمستون» بود مجوز انتشار نداد. نه آهنگ مشكلی داشت و نه شعر، اما صدای خواننده ای را تداعی می كرد كه آن را در منطقه ای ممنوعه به نام لس آنجلس دوباره اجرا كرده بود.

بیشتر ترانه های افشین مقدم «این جا» و «آن جا» خوانده شدند و خیلی ها از اصل ماجرا بی خبر بودند و این بی انصافی البته فقط در حق او نشد، در حق خیلی های دیگر هم شد كه البته زنده نبودند تا رنج ببرند: قمرالملوك وزیری، عصمت باقرپور، مهرپویا، غلامحسین بنان و... كاری اش هم نمی شود كرد. رسم روزگار چنین است و شاید آنها با این كار باعث شدند كه آثار قدیمی فراموش نشوند و از بین نروند؛ گیرم كه با اجرایی ضعیف و صدایی بد و بی ربط. افشین مقدم آنقدر مجال نداشت كه كارهایی جز همان دو آلبوم از خود به جا بگذارد، در اوج بماند یا سقوط كند. مثل خوانندگان دیگری كه بخت كمتری برای در اوج ماندن داشتند.

افشین مقدم در تراس رستورانی در نزدیكی شمیران آواز می خواند. صدای گرمی داشت و تعلقش فقط خواندن بود نه پول. سعید دبیری ترانه سرای بسیاری از قطعات مجموعه «زمستون» می گوید كه یك روز به این رستوران رفت و با افشین مقدم آشنا شد.
افشین لوطی بود و میز دبیری را حساب كرد و رفاقت آنها شروع شد. سعید دبیری - كه بعدها با كوروش یغمایی و علیرضا افتخاری هم همكاری كرد- ترانه «زمستون» را گفت و از افشین مقدم كه در آن روزها در بلك كتز هم نقش كوچكی داشت خواست تا آن را به همراه چند ترانه دیگر اجرا كند.

ترانه ها را در استودیو بل ضبط كردند و در سال ۱۳۵۴ آلبوم «زمستون» منتشر شد، خیلی هم سر و صدا كرد و اسم افشین مقدم را سر زبان ها انداخت و همین باعث شد كه او بلافاصله ضبط آلبوم دوم را با ساخته هایی از جهانبخش پازوكی شروع كند، درحالی كه چند روز بیشتر با مرگ فاصله نداشت. سعید دبیری می گوید: «قبل از سفر شمال شب آخری كه افشین در تهران بود، به استودیو بل آمد و به چشم آذر اصرار كرد كه آهنگی را كه نصفه كاره مانده بود ضبط كند. به او گفتیم كه وقتی برگشت می تواند سر فرصت به استودیو بیاید اما او كه انگار از مرگش خبر داشت قبول نكرد. حتی آن شب از چند تا از دوستان و خانواده اش هم خداحافظی كرد و دیگر هیچ وقت صدای او را نشنیدیم.»

البته اگر افشین مقدم زنده بود، معلوم نبود كه به كدام دسته از خوانندگان ملحق می شد و هنرش چه سرنوشتی پیدا می كرد.
«زمستون» هیچ وقت تجدید چاپ نشد تا سال پیش كه شركت ایران گام با تردید آن را برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد فرستاد و توانست اجازه انتشار و پخش آن را بگیرد. با سه چهار قطعه ای كه از آلبوم حذف شده بود این مجموعه به بازار آمد و خیلی هم خریدار داشت. شاید همان روزهای اول كسانی هم كه نام او را شنیده بودند و صدایش را می شناختند، نفهمیدند مردی كه پشت به كوه ها ایستاده افشین مقدم است كه كارهایش را قبلاً گوش كرده بودند: جای تو خالی، جای تو مونده هنوز رو نقش قالی، امشب نمی دونه دلم، تو در چه حالی... اما این آلبوم مثل روزهای اولش تر و تازه بود و البته تقریباً شبیه هیچ كدام از آلبوم های پاپی كه این روزها می شنویم نبود.

پشت هر صدایی كه می شنیدیم كسی بود كه ساز می زد. نه كامپیوتری برای صداسازی بود، نه كیبوردی. آهنگ با سازهایی مثل ویولن، ویولن آلتو، ترومپت، ساكسیفون، پیانو، گیتار، فلوت، جاز [درامز] و قانون اجرا شده بود كه همگی در استودیو حاضر بودند و حتی هیچ صدایی بعداً میكس نشده بود. امكانات ضبط دهه ۵۰ مثل امروز نبود و آهنگ ها با حضور كامل نوازندگان، آهنگساز و خواننده ضبط می شدند. «زمستون» فعلی شامل ۱۱ ترانه است كه با مشهورترین كار افشین مقدم یعنی همان «زمستون» كه سعید دبیری شعرش را سروده شروع می شود. سعید دبیری می گوید كه این كارها را اول مردم شنیدند و بعد به صورت نوار منتشر شد، زمانی كه دیگر صفحه از ارزش افتاده بود. البته تمام ترانه های این آلبوم متعلق به او نیست.

مسافر، به من نخند، آسمون، جاودانه، سینه ریز ستاره، گذشته، ای خدا، فانوس ماه، پاك باخته و گل افشین كه ترانه ای است به یاد خواننده قطعات دیگر این آلبوم هستند كه افشین مقدم هیچ وقت مجال اجرای زنده آنها را پیدا نكرد. اما خوانندگان دیگر این مجال را داشتند كه ترانه های او را به نام خود ثبت كنند. مثل ترانه مسافر كه هر موقع آن را با صدای افشین مقدم می شنویم بی اختیار صدای خواننده دوم آن هم در گوشمان می پیچد: روزی كه می خواستم از شهرمون برم، پیش هزاران چشم تو گریه می كردی، می گفتنی با حسرت دیگه برنمی گردی، گفتم كه عمر این سفر كوتاه كوتاهه، گفتی كه یاد من همیشه با تو همراهه، گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد، گفتی كه منتظر نشستن آخرین راهه... صدای سازهایی را می شنویم كه امروز دیگر در كمتر اثر پاپ ایرانی می شنویم: ترومپت، پیانو، ساكسیفون و...

دوستداران افشین مقدم او هیچ وقت فكر نمی كردند كه صدای او بعد از سه دهه دوباره زنده شود و حتی بتوانند آن را از رادیو پیام هم بشنوند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماجرای مرگ افشین مقدم

هفته نامه ی جوانان دوشنبه 11 مرداد 1355

جزئیات حادثه تصادف و کشته شدن افشین خواننده جوان که برای اولین بار در مطبوعات فارسی منتشر می شود...

افشین پیشاپیش از مرگ خود خبر داشت.

افشین به گارسن رستوران مسیر راه گفت : دعا کن من سالم برگردم . یک شب تا صبح در عروسی تو مجانی می خوانم.

برادر افشین می گوید: برادرم نگران بود و می گفت : من خیلی زحمت کشیدم ولی می ترسم ناکام بمیرم.

آرزوگفت: به افشین گفتم خواب دیدم تو تصادف کردی و مردی، سفرت را عقب بنداز.

افشین برای خداحافظی با دختر کوچکش در تلفن می خواند : عمر این سفر کوتاه کوتاهه.

بعد از مرگ افشین خبرنگاران جوانان کشف کردند که افشین در خفا با زنی زندگی می کرد که بیست روز پیش یک فرزند دختر برای افشین زائیده بود.

افشین مرد. این خبر برای میلیونها ایرانی که خیلی غم انگیز صدای او را در زمستون ، در مسافر ، و در آخرین طبیب می شناختند تکان دهنده بود. غروب جمعه اول مرداد بود که بچه های جوانان این خبر را شنیدند . بی اختیار چشم ها پر از اشک شد. همه گریستیم و سعی می کردیم گریه هامان را دیگری نبیند . همان موقع سردبیر مجله نمی گذاشت ما چشمهایش را ببینیم ولی صدایش را می شنیدیم که می گفت : حرکت کنید . بروید ببینید چه شده؟ .

ما می دانستیم که دوست خوبی را از دست داده ایم که ارزش دوست داشتن داشت. خبر حادثه افشین را به علت اینکه مجله زیر چاپ بود خیلی مختصر نوشتیم اما در پشت حادثه مرگ افشین خبرهای عجیبی بود. پس از چند گفتگو به وقایع عجیبی در زندگی این خواننده آوازهای غمگین پی بردیم . افشین مرگ خود را پیشبینی کرده بود . افشین نیمه شب مادرش را از خواب بیدار کرده بود تا با او خداحافظی ابدی بکند . افشین در آخرین لحظات از مرگ صحبت می کرد . همسر اولش آرزو خواب تصادف و مرگ او را داده بود. دوستانش که در این حادثه همراه او بودند و همه از کام مرگ برگشتند می گویند: افشین در تمام طول راه از مرگ صحبت می کرد. حتی در یک مجله سه روز قبل از مرگ افشین در برابر ترانه ی آخرین طبیب نوشته بودند یعنی دیدار به قیامت...

همسفران چه می گویند:

بگذارید ما از همسفران او شروع کنیم ، آنها که در اتومبیل و در آن شب مرگ حضور داشتند . ماجرا را از همین جا آغاز می کنیم . ما برای ملاقات آنها به بیمارستان بازرگانان رفتیم . رضا کیکاسری مدت هاست در ارکستر افشین فلوت می زند .رضا از ناحیه چشم به شدت صدمه دیده ... او در روز یک شنبه سوم مرداد ، دو روز بعد از حادثه از مرگ افشین خبر نداشت و ما هم به او چیزی نگفتیم.

می گفت حدود ساعت یک نیمه شب بود که تصمیم گرفتیم به شمال برویم . مقصد ما بیشه کلا بود . قرار بود میهمان یکی از رفقا باشیم . افشین رانندگی می کرد . حدود چهل کیلومتر به آمل مانده بود که وی قصد سبقت از یک سواری را کرد و به محض اینکه به قسمت چپ جاده متمایل شد اتوبوس از مقابل رسید و این حادثه وحشتناک پیش آمد.من عقب اتومبیل نشسته بودم و پس از تصادف متوجه شدم حال افشین بدتر از ما سه نفر است . چشمان من کم کم دیدش را از دست می داد و به درستی نمی توانستم آنچه را که در اطرافم می گذرد ببینم .

بهروز برزگر یکی دیگر از همراهان ، که گویا یک پایش شکسته با این که به سختی مجروح شده روحیه بسیار خوبی دارد . او از مرگ افشین اطلاع داشت ولی به دوستانش چیزی نگفته بود.

می گفت : کنار دست افشین نشسته بودم. او مرتب از مرگ سخن می گفت ، ترانه مسافر ش را چندین بار خواند . گویا می دانست مرگ در چند قدمی اش می باشد . می گفت از تمام فامیل خداحافظی کرده ام . اگر بمیرم خیالم راحت است. دیگر کسی از من گله نمی کند که افشین چرا بی خداحافظی رفتی. وقتی حادثه پیش آمد ، من و افشین به خارج از ماشین پرت شدیم ، مدت ها کنار جاده بودیم . هیچ کس به ما کمک نکرد . همه می آمدند و با کمی مکث به سرعت می گذشتند . گویا مردم از دیدن چهره های خون آلود ما وحشت می کردند . لحظات به سختی می گذشت. قسمت چپ بدن افشین به کلی خرد شده بود..خون زیادی از بدنش می رفت بعد از لحظاتی سخت و کشنده ،  یک اتومبیل شورلت به کمک ما آمد . سرنشینان آن ، من و افشین را که حالمان بدتر از دیگران بود سوار کردند و به طرف آمل حرکت دادند . افشین دیگر رمقی نداشت . او فقط به من نگاه می کرد . گویا می خواست با نگاه های خود به من حالی کند بهروز دیدی گفتم زندگی من همین جا تمام شده. من دارم می میرم به آخر خط رسیدم. ولی افسوس که از هیچ کس کاری ساخته نبود . اتومبیل به سرعت جاده هراز  را طی می کرد ... خدای من .. افشین ساکت شده بود . او دیگر نگاهم نمی کرد . مثل این که راننده بیخود عجله می کرد . بله  همه چیز تمام شده بود . افشین دیگه در این دنیا نبود . در این اثنا آمبولانسی آژیرکشان از راه رسید و من و افشین را تحویل گرفت .

بغض در گلوی بهروز می شکند و غم از دست دادن دوست عزیزی چون افشین چشمانش را خیس می کند . او به پای شکسته خود توجهی ندارد . بهروز فقط از افشین حرف می زند و این که چطور راحت و آسوده جلوی چشمان او جان داده .

سومین همراه

با محمد شاه نوری سومین همراه افشین حرف می زنم . او هم دست کمی از دیگران ندارد. صورتش به شدت آسیب دیده .. لبانش پاره شده . از مرگ افشین اطلاعی ندارد . می گفت خداکنه حال افشین خوب بشه . اون حالش خیلی بد بود . مثل این که می دونست اتفاقی می افتد . وقتی بین راه برای صرف غذا به کافه ای رفتیم به گارسون گفت دعا کن ما به سلامت برگردیم قول میدم شب عروسیت تا صبح بخونم.

افشین آنقدر از مرگ و پیشامد حرف می زد که یکبار به او گفتم : چرا اینقدر از مرگ حرف می زنی ، بذار این چند روزه را خوش باشیم . حالام خیلی دلم می خواد بدونم حالش چطوره ، شما از اون اطلاعی ندارید. هنوز آمله یا آوردنش تهران؟

بیچاره محمد نمی دونست جنازه افشین را به تهران آوردند و امروز صبح در بهشت زهرا به خاک سپردند.

 

در خانه افشین

توی خانه افشین غوغائی است. مادرش در وضع بسیار وخیمی است . خواهرش لحظه ای آرام و قرار ندارد و برادرش ، ناصر آهنیان آهنگساز باسابقه چون مات شده ها گوشه ای نشسته بود. مادرش می گوید : گوش من نمی شنود ولی می گفتند که پسرم قشنگ می خواند و من تنها می دانستم که غمگین می خواند . وقتی او می خواند چشمانش لبریز از اشک بود و توی صورت همه نیزاشک می نشست . می گفتم افشین چرا تو همیشه غمگینی ؟

می گفت برای تو غمگینم که نمی توانی صدایم را بشنوی . برای تو غمگینم که صدای هورا و کف زدنها را نمی شنوی . آخه دلم می خواهد در موفقیت هایم تو هم شریک باشی ، دلم می خواهد بعد از مرگ بابام به من تکیه کنی .

وقتی توی خونه می خواستند با من حرف بزنند به افشین می گفتم جلویم بنشیند و با حرکات لبانش می فهمیدم که دیگران چه می گویند . افشین سخنگوی خانه بود ، مترجم من بود و مونس من ، وقتی توی صورت همیشه غمگینش نگاه می کردم همه دردهایم را فراموش می کردم و صورتم خیس اشک شوق می شد . اشک به خاطر موفقیت های او . به خاطر این که می گفت دارد  به آرزوهای بزرگش می رسد. وقتی شش ماه پیش پدرش مرد خیلی سعی می کرد مرا از تنهایی درآورد . خیلی سربه سرم می گذاشت ولی می دیدم وقتی من آرام می شدم او به اتاق بالا می رفت ، درها را به روی خود می بست و ساعت ها می نشست ، وقتی پایین می آمد چشمانش سرخ شده بود . می دانستم که گریسته است. چه نجیب بود. حتی بار غم هایش را به تنهایی می برد.

نه ، باورم نمی شود .. افشین زنده است.. می دانم همین روزها بر می گردد . نیمه شب ... وقتی من خواب هستم  .. مثل همیشه میاید  بالای سرم .. موهایم را نوازش می دهد و بعد آهسته بالا می رود تا در بستر آرام بگیرد. .. شب آخرش را فراموش نمی کنم. .. بی تاب بود. مرا نیمه شب بیدار کرد که خداحافظی کند .. می گفت می خوام برم شمال مامان .. بغلم کرد و بوسید ... نمی دانم چرا غمگین تر از همیشه دیدمش.. مثل همیشه چشمانش آبستن اشک بود.. پولهایش را درآورد گذاشت توی دست من . دستم را فشرد . صورتم را بوسید و این خداحافظی ابدی بود. و دیدیم که ابدی هم بود . حالا جایش همه جای خونه خالی است . صدای پایش را روی پله ها حس می کنم . لبخند غمگین را در آستانه در می بینم .

برادر چه می گوید:

ناصر آهنیان برادرش می گوید افشین شب آخری که دیدمش یه جور دیگه بود تکیده ، مضطرب ، و بی قرار . انگار می خواست یه چیزی به من بگوید. خیلی عجیب خداحافظی کرد. من دلم ناگهان فرو ریخت . به یاد حرفهایش افتادم . می گفت : برادر من خیلی زحمت کشیدم تا این موفقیت را به دست آوردم . حالا نگران هستم . می ترسم همه چیز در هم بریزد.  می ترسم ناکام بمیرم . در تمام یک سال گذشته افشین روی پا بند نبود. به دنبال «زمستون» ، «مسافر» و « آخرین طبیب» نیز غوغائی به راه انداخت و گاه توی خونه فریاد می زد برادر ببین چه سریع می تازم . اما می ترسم انگار دلم گواه بدی می دهد . وقتی شب ها خسته از عروسی ها می آمد من که می دانستم که چه غوغائی به راه انداخته است . می گفتم خسته نباشی . می گفت امشب هم دو کبوتر عاشق را به آشیانه رساندم . بعد می رفت توی اتاقش . ساعتها تنها می نشست آهنگهایش را زیر لب زمزمه می خواند و من می دانستم که برای دل خودش گریه می کند . او دنیای مخصوص خودش راداشت . ما زیاد به دنیای خصوصی اش کاری نداشتیم.

الو بابا

توی راهروهای خونه آرزو صدای افشین پیچیده است. صدای غمگین : عمر این سفر کوتاه کوتاهه.

آرزو ستاره سینما می گوید: همه آوازهایش موزیک عزاست . در عجبم که چطور با این آهنگها در عروسی شور و هیجان می آفرید. خوب گوش کنید انگار ناله می کرد . می گرید.

آرزو به گوشه ای از اتاق اشاره می کند . دختری کوچولو را می بینم که گوشی تلفن را برداشته و مرتب می گوید : الو بابا ، الو بابا .

می گوید : این «مریم» دختر افشین است . ثمره عشق پرشور و بی سرانجام من و افشین.

به یاد می آورم چهار سال پیش را که برای اولین بار ، افشین را از نزدیک دیدم. آن شب پر شور و داغ در «باربکیو» . افشین شوری به پا کرده بود . و آن غم مخصوص در صدایش انگار مرا صدا می کرد . آن شب وقتی در آغوش او تا سپیده رقصیدم و شب های دیگر . . باورم نمی شد روزی همه چیزم با نام افشین در هم می آمیزد. وقتی به خواستگاری ام آمد ، وقتی با خانواده ام صحبت کردو وقتی با مخالفت ها روبرو شدیم . افشین گفت بیا با هم برویم گوشه ای تنها و عشق و همه چیزمان را قسمت کنیم. خیلی ها سعی کردند زندگی ما را از هم بپاشند و ما مقاومت کردیم ولی عاقبت یک روز همه چیز در هم ریخت و من با دلی شکسته به خانه برگشتم و افشین غمگینانه مرا ترک کرد. او می دانست که من حامله هستم و به همین جهت باز در خفا یکدیگر را می دیدیم تا سرانجام دخترش به دنیا آمد . مریم همه امید و آرزوی او شد . لحظه ای نمی توانست دوری او را تحمل کند. حتی زمانی که ما از هم جدا شدیم و هر کدام راهی دیگر پیش گرفتیم تنها پیوندمان مریم بود.

وقتی می شنید مریم بیمارست سرآسیمه می آمد . حتی اگر با من هم حرفی نمی زد سرا پای مریم را بوسه می زد . دست هایش ، صورتش ، موهایش و بعد صورت خیس شده از اشکش را بر می گرداند و بدون خداحافظی می رفت.

15 روز پیش آخرین باری بود که دیدمش، آمد که مریم را ببیند چون می گفت تلفنی گریه ام می گیرد . خوابی که دیده بودم برایش تعریف کردم و گفتم خواب دیدم که تو رفتی شمال ، تصادف کردی و مردی.

گفتم اگر قصد سفر داری ، نرو .عقب بیانداز . با خنده گفت یواش بگو مریم نشنود. آخه دخترم خیلی دوستم دارد. بعد مریم را بغل کرد و بوسید و من باز هم اشک را توی چشمانش می دیدم. برایم عجیب بود. توی این دو سه ماه اخیر همیشه غمگین و گریان بود. باورم نمی شود که مرده باشد . مرتب چشمانش به در است . منتظرم در بزند . مثل همیشه بگوید بابای مریمه. بابای مریم ، ترا به خدا به دخترم نگاه کنید هنوز داره با تلفن حرف می زنه.

دختری 20 روزه

باورتان می شود زن سیاه پوش دیگری در یه گوشه تهران در مرگ این خواننده به سوک نشسته و آرام و قرار ندارد؟

باورتان می شود که افشین دختر 20 روزه دیگری هم دارد؟

ماهم نمی دانستیم که افشین بعد از جدایی از آرزو با یک زن دیگر زندگی می کرد که به تازگی صاحب بچه شده است.

منیژه زن 19 ساله سیاهپوش می گوید کسی از من خبر ندارد . شما هم ننویسید . بگذارید در تنهایی خودم بمیرم . در اندوه بزرگی که همه زندگی ، امید و آینده ام را سیاه کرد .

دو سال پیش بود که افشین را شناختم. افشین « زمستون» عاشق افشین شدم. دیوانه اش شدم و وقتی همه چیز را برایش گفتم نگاهی به من کرد و گفت چرا من ؟ من که نمی توانم دروغ بگویم ، من که طاقت اشک و اندوه کسی را ندارم ، دیواری کوتاه تر از من ندیدی ؟ به او گفتم فقط بگذار دوستت داشته باشم. ، نه ازدواج می خواهم و نه تعهد و نه مزاحمت می شوم. به من گفت ولی من هم دوستت دارم ولی می دانم که خانواده ام مخالف هستند. عیبی نداره بیا با هم شروع کنیم بالاخره به یه جائی می رسیم. دیگر من حامله شده بودم. شکمم آمده بود بالا . می دیدم یه گوشه می نشیند و مرتب فکر می کند . می گفتم چرا فکر ؟ می گفت همیشه دلم می خواست سروسامان بگیرم ولی حالا انگار قلبم را تکه پاره کرده ام . یک تکه توی امیرآباد کنار مریم ، یک تکه کنار تو و بقیه اش مال مادرم. دیگر برای خودم هیچی نمانده است.

شب آخر

روزی که من به بیمارستان رفتم مرتب به من تلفن می کرد . می گفت بالاخره مسافر من آمد یا نه؟ آنقدر بی تابی کرد تا دخترش مینو به دنیا آمد . آن وقت آرام شد. به من می گفت صبر کن برات یه آپارتمان خوب می خرم.با هم می ریم اونجا  . جشن مفصلی می گیریم و با هم عروسی می کنیم آن وقت من پاهایش را بغل می کرد مو می گریستم. شب آخری که زنده بود به من تلفن کرد و گفت منیژه جان : مینو رو بیار جلوی تلفن. بگذار صدایش را بشنوم . می خوام برم شمال . دلم بی تاب است . شاید برنگردم .شاید دیگر تو و دخترم را نبینم . فریاد زدم چرا؟ پس نرو ، ترا خدا نرو .صدای گرمش تو تلفن پیچید. دیوانه ، نترس برمی گردم و بعد آرام خواند: عمر این سفر کوتاه کوتاهه.

دیدید چه سفری رفت. سفری ابدی. دیروز که می رفتم سرخاکش توی تاکسی صدای غمگینانه اش پیچیده بود. راننده سرش را با اندوه تکان می داد . می گفت خانم ببینید چه غمگین می خواند . راننده نمی دانست که من چرا گریه می کنم. نمی دانست که من کی هستم. حالا افشین در بستر ابدی خود خفته است اما در خانه آرزو ، در خانه منیژه ، در خانه مادرش صدای گریه غمگین او طنین انداز است. و سالها بعد وقتی مریم و مینو دختران افشین بزرگ شدند باز هم صدای افشین از خانه اشان به گوش می رسد که:

جای تو خالی   جا پای تو مونده هنوز رو نقش قالی   تو آشیون چشمم جای تو مونده خالی.

 

هفته نامه جوانان 15 شهریور 1355

در مراسم چهلمین روز درگذشت افشین مقدم

آهنگ مخصوص ماجرای مرگ افشین

با کمک چشم آذر و امیرخسته و صدای کیوان دوست قدیمی وی به زودی منتشر می شود.

در زمانی که مراسم چهلمین روز درگذشت خواننده فقید افشین مقدم برگزار می شد اعلام گردید نوار مخصوصی که یادآور خاطره دردناک و غم انگیز از مرگ ناهنگام این خواننده می باشد به زودی منتشر می شود . و دوستان هنرمند افشین ، ناصرچشم آذر ، امیرخسته و کیوان این نوار را تدارک دیده و بوسیله کمپانی آپولون منتشر می کنند. ناصر چشم آذر بر اساس آهنگ معروف زمستون و تغییراتی در ملودی ها یک آهنگ ساخته که با شعر امیرخسته و صدای کیوان یار دیرینه افشین ارائه می شود. این آهنگ با افکت ، راه رفتن ، سوار اتومبیل شدن ، حرکت ، خواب ، تصادف، صدای قلب، مرگ و سرانجام  سکوت شب و آنگاه سحرگاه حادثه خونین ، قبرستان و به خاک سپردن افشین همراه است. در این آهنگ بعد از صدای کر ، کیوان با آوای غمگین در رثای مرگ دوست از دست رفته اش می خواند و بعد هم همه آهنگهای افشین با صدای زنگدار و غمگین او به گوش می رسد. در پایان نوار ویگن اپراتور معروف با مونتاژی از همه آهنگهای افشین کلام خداحافظ را با صدای افشین که در حقیقت خداحافظی ابدی این خواننده جوان است به گوش دوستدارانش می رساند کمپانی آپولون که این نوار را تهیه کرده اعلام کرده است در فروش نوار خانواده افشین را سهیم داشته و منوچهر بی بیان می گوید آرزو دارم این نوار و ابتکار ما بتواند برای همیشه نام افشین را در خاطره ها باقی گذارد.

 

دوشنبه 19 مهر 1355 جوانان

30 شمع سیاه در جشن تولد دختر افشین

آرزو اولین زن زندگی افشین خواننده موفقی که چندی پیش در حادثه رانندگی جان خود را از دست داده است هفته قبل سومین سال تولد مریم بچه افشین را برگزار کرد. آرزو که به خاطر افشین هنوز لباس های سیاه بر تن دارد آن شب برای تولد مریم کیک زیبا با سی عدد شمع سیاهرنگ خاموش به خاطر سی سال زندگی افشین که به خاموشی گرائید تزئین یافته بود. در روی این کیک سه عدد شمع سپید رنگ به مناسبت سومین سال تولد مریم روشن شده بود و آرزو مرتب از افشین و خاطراتی که با او داشت یاد می کرد. موقعی که مریم سعی داشت با فوت خود شمع ها را خاموش کند آرزو به سختی می گریست و تماشای این صحنه تمام کسانی را که در مجلس حضور داشتند متاثر ساخت. آرزو در همین جلسه به خبرنگار ما گفت لحظه ای افشین از نظرم دور نمی شود و همیشه و همه وقت قیافه و حالات او جلوی چشمم می باشد. آرزو گفت تاکنون چندین بار خواب افشین را دیده ام و تصور نمی کنم هیچ گاه بتوانم او را فراموش کنم.



نوشته شده توسط : رضایی
دوشنبه 27 دی 1389-12:43 ب.ظ